نسبت وسع و تکلیف

کوتاه، امّا مهم!

 

بسم الله...

در این متن قصد بررسی اجمالی عبارت مبارکه ی «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها» (بقره، 286) را داریم.

در این آیه «لا» و «إلا» مفید حصر هستند؛ به این معنی که «این است و جز این نیست که تکلیف به اندازه وسع شماست». به این تعبیر می توان دو رویکرد داشت که هر کدام نتایج خاص خودش را خواهد داد:

رویکرد اول که رویکرد عام وعموم مردم، بلکه بسیاری از اندیشمندان قدیم و جدید، است بیان می دارد که ما وسع خویش را بشناسیم تا تکلیف خود را بدانیم. در واقع از آن جایی که تکلیف به اندازه وسع است، پس اگر بخواهیم بدانیم تکلیف ما چیست، بایستی وسع خویش را بشناسیم. وقتی که شما می خواهید یک حرکتی را انجام دهید، باید همه وسعتان را بشناسید؛ جستجو کنید و خودتان را بتکانيد تا ببينيد چه داريد: جوانی، سلامت، زبان شما، انديشه شما، خلوص شما و بسیاری نعمت های دیگر جزء وسع شماست. اينها امکاناتي است که خداوند به شما داده است. به پدر، مادر، خواهر، برادر و محله نگاه کنید و همه ی اطرافتان را خوب ببينيد و وسعتان را، چه به عنوان شخصيت حقيقي و چه موقعي که شخصيت حقوقی پيدا مي کنيد و مثلا مسئول يک تشکيلاتي مي شويد (که آن موقع هم يک وسعي پيدا مي کنيد)، بیابید. آن گاه که وسع خود را دیدید، می توانید حدود تکلیف خود را بیابید.

نسبت وسع و تکلیف

رویکرد دوم، اگرچه قبول می کند که تکلیف به اندازه وسع است اما اعتقادش چنین است که ما وقتی تکلیف خود را دانستیم آنگاه باید به وسع خویش بپردازیم تا آن را بشناسیم. این رویکرد به شما می گوید که فعلا لازم نیست سراغ کشف وسعتان بروید، بلکه ابتدا وظیفه تان را بشناسید. مطمئن باشید که وظیفه تان به اندازه ی وسعتان تعریف شده، یعنی خداوند وسع آن وظیفه را به شما داده است. در این دیدگاه انسان وسع خودش را بعد از شناخت وظیفه اش می یابد.

وقتی شما وظایفتان را براساس وسعتان تعریف کردید، مضاف بر اینکه اصلا ممکن است وسعتان را کامل نشناسید، با این وسعِ کوچک، کارهای کوچک انجام می دهید. کسانی که بر اساس وسعشان، وظایفشان را تشخیص می دهند انسان های حقیر و خردی هستند و در خردی خودشان باقی می مانند، احساس فاصله با هیچ چیز نمی کنند و به روزمرگی هم می افتند، چون بین خودشان و تکلیفشان فاصله ای نمی بینند. اما اگر ابتدا وظیفه خودتان را بشناسید، حجمش به شما فشار می آورد، سنگینی اش شما را آزار می دهد و در برابر عظمتش احساس خردی و کوچکی می کنید. خود این وظیفه آن وقت به شما می گوید: «بزرگ شو! بیشتر شو!»

تکلیف من چیست؟ در ابتدا یا وسعش را در خودم می بینم یا نمی بینم. اگر ندیدم باز دوباره نگاه می کنم؛ یا وسعش را در خود پیدا می کنم یا پیدا نمی کنم و اگر پیدا نکردم از خدا می خواهم.

بنابراین  وقتی ابتدائاً وظیفه ام را شناختم، دو کار باید بکنم:

اول اینکه وسع آن را شناسایی، سازماندهی، منسجم و متمرکز کنم. چون وسع و ظرفیت ما، در همان ابتدا که می خواهیم از آن استفاده کنیم، متمرکز و منسجم نیست، برای این داشته ها باید برنامه ریزی کنیم.

دوم اینکه؛ آن مقداری از وسع را که لازم است، ولی ندارم را هم شناسایی و سپس برنامه ریزی کنم که چگونه باید آن را بدست بیاورم؟!

به عنوان مثال: استادی را فرض کنید که احساس می کند باید در برابر همه شبهات دینی پاسخ بدهد. در عین حال باید نظریه ای کلامی، فلسفی و علمی ارائه دهد که ضمن پاسخ به شبهات، او را به سمت معینی حرکت دهد. اما می بیند در حدی که در دانشگاه ها  و حوزه ها یاد گرفته، کفاف نمی دهد. شروع به تحقیق، پژوهش، کنکاش و مشاوره می کند؛ چون می فهمد تکلیفش اینست ولی وسعش کم است. اما استادی را فرض کنید که می گوید من همین قدر از حوزه و دانشگاه یاد گرفته ام و همینقدر هم می توانم جواب دهم، من که دیگر در مقابل بقیه اش مسئول نیستم: «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها». او دیگر شاید تحقیق کند، شاید پژوهش کند، اما به دنبال چه می خواهد بگردد؟! به وسعش نظر می کند، همین قدر هم می بیند.

حال ما نسبت به امام زمانمان وظیفه ای داریم. وقتی ما وظیفه خودمان را در قبال خداوند و امام عصر شناختیم، به سراغ وسعمان می آییم و آن را کوچک می بینیم. اگر ما چنین بحث کردیم که در عصر انتظار در مقابل مساله ی ظهور، وظایفی داریم، به وسع خودمان نباید نظر کنیم که به همان میزان هم عمل کنیم؛ چون ممکن است از آن چیز زیادی دستگیرمان نشود. اما اگر ما وظایفمان را در مقابل حضرت حجت در عصر انتظار دیدیم، به خودمان نظر می کنیم می بینیم خیلی کم داریم: بسم الله، حالا باید شروع کنیم.

وقتی که ما وارد شناسایی وسع و ظرفیتمان می شویم،  برای آن چیزهایی که نداریم باید برنامه ریزی کنیم. آن وقت مثلا از خدا طول عمر می خواهیم. طول عمر نمی خواهیم که امام را ببینیم که وقتی دیدیم شرمنده اش بشویم؛ بلکه چون یک کارهایی روی زمین مانده! چه کسی باید برای این کارها قیام کند؟! «اول کسی که به این فکر رسیده است یعنی خود شخص». در واقع باید عبارت را متوجه خودمان کنیم. فوری نیایید بگویید مثلا فلانی ها چکار کرده اند؟ سوال را متوجه دیگران نکنید، ما می خواهیم سوال را متوجه خودمان بکنیم.

حال برای شخص شخیص بقیه الله، وسع و امکاناتمان چیست؟ جوانی، یک عقل سالم، یک دل پاک، پشتکار، سلامتی و تندرستی، رفقای خوب، خود شخص خداوند یعنی ذات اقدس اله و خود امام زمان و... این ها امکانات ماست. به این نصفه یِ پر لیوان باید نگاه کرد!

به عنوان مثال: امام خمینی نگاه می کند که تکلیفش در آن روز به عنوان یک مرجع تقلید شیعه چه بوده است. از آن جایی که امام برای خودش ولایت قائل بود و تعارف هم نداشت، تشخیص داد که به عنوان مرجع تقلید مقلدینی دارد و شیعیان به او تقلید می کنند و جان و مال وناموس این مقلدین، برای او یک وظیفه ای را به وجود آورده است و اینها تحت تصرف یک حکومت طاغوت است. او می گوید من مسئول این ها هستم. قبل از این هم، امام تقریبا هر سه شب یکبار، ختم قرآن می فرمودند. امام مکرر دارد به این آیه برمی خورد، "وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ"(نحل، 36). ما همواره در میان هر امتی، رسولی را مبعوث می کنیم که این رسول دو کار انجام دهد: أن اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت. از طرفی ایشان معتقد بود که قرآن تنزیل من رب العالمین است و فرقش با انزال در این است که مستمر است. این آیه ای که دارد همواره تنزیل می شود، نازل می شود و امروز هم تنزیل او در میان این امت این است: که این رسول کیست؟ امام خودش را می دید و می گفت حالا من باید چکار بکنم؟ باید مردم را به سمت عبودیت اعلی و اجتناب از طاغوت سیر دهم. این کار وظیفه ی من است. اما من که تنها هستم. کسی با من همراه نیست. «قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْني‏ وَ فُرادي‏»(سبا، 46). این آیه می گوید فرد فرد هم که شده باید قیام لله بکنید. (فلذا در یک برهه تاریخی، حوالی سال 57 و 58، امام حداقل 300 بار این آیه را در سخنرانی ها و بیانیه هایش گفته است.) پس ایشان به این نتیجه رسید که من وقتی می خواهم به مساله تکلیف برسم، وسعم را نظر نمی کنم. تکلیفم را می بینم...

 

«قسمتی از متن نانوشته ی دکتر مهدی تلوری»

برگرفته از محصول صوتی «رسالت شیعه در عصر انتظار»